تبليغاتX
Welcome to bonyadi's Personal Weblog
در نانوشته هاش دنبال کلامی می گردم شاید امید ببینم و این حس کوه کش را از خود دور کنم.

در هر خبر و در هر پیامی به دنبال احساسی می گردم تا شاید سیراب گردم.

او می اید! می دانم که می اید ولی نمی دانم کی!و نمی دانم ایا به موقع می اید؟؟؟؟؟!!!!!

نمی دانی ! پس می گویمت تا بدانی من خالق شبدوس هستم و اسیر دیدیاس!

این اعتراف است!یک راز سر به مهر که امشب می گویم تا ارام بگیرم.

قلم و من دو یار برای تنهایی هم بودیم ولی رازهایم را حتی قلم به کاغذ نمی اورد !

ولی اکنون چه رسواست قلم حتی رسواتر از من.

چه طوفانیست درون من که قلم هم از رسوایی یار نمی ترسد.

رخ نما !رخ نما !رخ نما !رخ نما !رخ نما !رخ نما !رخ نما !رخ نما !

دوتار کو؟پیاله ام را پر کنید.جامه در ا به رقص در بهشت مهمانم من!!!!!!!

 

+ نوشته شده     توسط پژمان بنیادی  | 

خون نویس

دفتری کهنه لابلای هزاران چرکنویس قدیمی  توجهم را جلب می کند رنگ جلدش حالم را دگرگون می کند یادآور صفحاتی از بودن در شرایطی است ناگفتنی  . زمان می ایستد نبضم تند میزند انقدر تند و بی توقف که شاید بتوان گفت نمی زند .  با اضطراب ورق میزنمش چه روزهای شبی . نه شب مقدس است چه روزهای تاریکی .نه تاریکی امنیت دارد حداقل نگاه به نگاه نمی افتد.چه روزهای روزی .اری این بهترین ترکیبی است که می توانم بکار ببرم .

به ان روز نزدیک میشوم .عرق کرده ام .گویی همین امروز است .نه همین اکنون است . فعل بودن   در ذهن مشوشم   صرف میشود :بودم  بودی      بود ...

خیلی گذشت تا فهمیدم     بود . دیر وقتی نیست که مطمئنم       هست.شاید با تردید ولی  میدانم خواهد بود . آنروزها هیچ نمی دانستم  فقط می دانستم که هستم و خوشحال و سرخوش بودم که هستی ...

باز هم ورق میزنم خیلی زود به صرف فعل رفتن رسیدم  ولی صرف به قانون پریشانی :

بودم   رفتی    رفتی     رفتی     رفتی      رفتی     

شروع دانستن با رفتن بود و همچنین شروع جهان شناختی پریشان  پس از درک و تحمل رفتن     میسر شد .                         

 

بهایش را دادم و دانستم زندگی بودم و بودی نیست . هستم و هستی نیست. مهم است استدراک اول شخص جمع یعنی بودیم و هستیم و مهم تر درک سوم شخص  غایب از نظر  که بود و هست و بودنت و نبودنت همه منوط به بود او .

امروز نادان تر از همیشه ولی میدانم که گر هستی .بودنی بوده ای که هستی وگر هستم بودنی بوده ام که هستم وگر هست باید باشد. که گر نباشد هستی با تمام عظمت   نیستی    بیشتر نیست.

ولی بی مبالغه بگویم هنوز نمی دانم که هستم .

+ نوشته شده     توسط پژمان بنیادی